به لعنتی ترین حالت ممکن همش دارم به یه چیزی فکر می‌کنم

به اینکه چقدر از این شغلم متنفرم

ادامه‌ش میدم چون پول میخوام

متنفرم چون آینده‌ای نداره

کار رو یاد بگیرم جای دیگه کار کنم هم فرق نمی‌کنه

همکارم بیست ساله اونجاست و یه عالمه کار بلده ولی شرایط اون هم راضیم نمی‌کنه

اونا همشون احساس خانواده بودن با هم دارن

ولی من احساس میکنم اونجا جایی ه که من رو از خانواده‌م جدا می‌کنه

احساس هایدی رو دارم، وقتی خونه کلارا بود و دلش برای آلپ تنگ می‌شد

در حالیکه الان آلپ من داره از هم می‌پاشه

یعنی اگه حتی بخوام هر چند وقت یه بار به آلپ سر بزنم هم نمی‌تونم