از اینکه دوباره به جایی حس "خونه" پیدا کنم میترسم

از اینکه از کسی خوش بیاد میترسم

از اینکه دوباره همه چیز دوستانه و یه رنگ باشه میترسم

از اینکه خوشحال باشم میترسم

ولی زندگی، کاری به ترسیدن های من نداره

روزهای خوب و روزهای بدش پشت سر هم میان و میرن

مثل روز و شب، دنباله هم هستن

من هم تسلیمم

آرامتر از آهو

بی باک تر از شیرم

چون "زنجیر پی زنجیر" رو با بند بند وجودم تجربه کردم