دور بودم
از همونجا که بود اسمم رو صدا کرد و گفت "خداحافظ"
برگشتم
گفتم من یه خداحافظی دسته جمعی کردم ... اونقدری مهم نبودم که دونه دونه خدافظی کنم
زد توو خنده و شوخی... گفت خودتو لوس کردی؟ برو بابا نخواستیم
خدافظی کردم و رفتم
از همونجا که بود یه چیزی گفت و ایندفعه نشنیدم
نزدیک شدم
گفت " تو مهمی... ناراحت شدم"
جلوی زبون لامسبم رو گرفتم.. سکوت کردم..
گفتم "قبل از دیدن ری اکشن تو، فکر میکردم یه جمله معمولی گفتم...
یه چیزی شبیه اینکه مثلا بگم ببخشید شلوارم خاکی شده، افتادم زمین
الان تازه دیدمش که چقدر دردناک بوده"
بعد یهو پقی بغضم ترکید و زدم زیر گریه
خدا وکیلی دیگه بقیه ش رو نمیدونم چطوری تخیل کنم
ولی آرزوم ه جلوی زبون لامسبم رو میگرفتم... فقط یه لحظه، اندازه یه دم و بازدم، به این فکر میکردم که وظیفه ندارم حال بد خودمو مخفی کنم
واقعیت اینه که من هم شوخی کردم و خندید و رفتم
چند قدم که دور شدم شروع کردم به گریه کردن و توی ماشین هم یه مدتی نشستم و گریه کردم
و حتی همین الان هم دوباره تعریف کردنش، درد داره برام
دوسشون دارم، ولی واقعا براشون ارزش چندانی ندارم.. یا حد اقل.. اینطوری حس میکنم که ندارم
باید چیکار کنم؟ پر بکشم برم؟
برم کجا؟
برم جایی که بعد از دو سال به نتیجه برسم دوستم ندارن؟
و دوباره برم و دوباره برم و دوباره برم؟
من توی این دنیای بزرگ، حقِ داشتن یه آشیونه ندارم؟
یه جایی که تا ابد توش احساس آرامش و تعلق داشته باشم؟