-=♥  قــلـــب  کــــوچــیـک  مــن  ♥=-

عکس هدر

نابرده رنج، گنج میسر نمیشود

توی بک گراند دسکتاپ، داره به قشنگترین حالت ممکن، لبخند میزنه

حالا که توی عکس خودم رو میبینم، اونقدرا که توو آینه میبینم، زشت نیستم

یا اونموقع مثل الان خسته نبودم، یا مامان هنوز هزار بار بهم نگفته بوده "لاغر شدی زشت شدی"

دلم میسوزه

مثل بزرگ آقام

دلم میخواست دیرتر به دنیا میومدم

رنج زیادی کشیدم بخاطر سال تولدم

  • chat
  • person زینب
  • schedule جمعه سی ام تیر ۱۴۰۲ ، 11:31

ادامه دهنده

چند وقت پیش، دست زینب هشت ساله رو گرفتم و با هم رفتیم پارک و بستنی بادوم زمینی خوردیم

به اون یه تیکه کوه که از بین ساختمونهای دراز دیده میشد نگاه کردیم تا بلکه دلمون آروم بگیره

بغلش کردم و گفتم دوسش دارم و اگه همه دنیا تنهاش بذارن، من کنارش می مونم و میتونه بیاد توو بغلم

به نظر میرسه دیگه هیچ چیزی نیست که بتونیم باهاش آروم بگیریم

فعلا فقط ادامه دهنده ایم

هر دوتامون

  • chat
  • person زینب
  • schedule دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۲ ، 22:30

هیچی همیشگی نیست

از دستش هنوز هم ناراحتم

خیلی به دلم چسبیده بود و الان از دسته دوستای خیلی صمیمی م اومد بیرون

ولی مجموعه خنده ش بعلاوه موهای بافته شده ش، دلم رو می بره همیشه

  • chat
  • person زینب
  • schedule جمعه بیست و سوم تیر ۱۴۰۲ ، 19:53

از رنجی که میبریم

بهم توجه میکرد، ولی لبخند نمیزد

برام مهم بود که پذیرفته بشم

پذیرفته هم بودم ها... ولی این لبخند نزدنه روو مخم بود

از در که اومدم بیرون، خودم رو گذاشتم جای دوستم

اون روزی رو تصور کردم که دوستم در به در دنبالش بود باهاش حرف بزنه،

اون میپیچوند

توی مغزم، خودم، دوستم بودم

بعد از اینکه کلی گشتم دنبالش، بعد از اینکه بهش رسیدم،

با ناراحتی گفتم "تو استاد اینی که باید با هم حرف بزنیم تا حل شه... این چه کاریه پس؟"

بعد، از ناراحتی گریه کردم

نه فقط توو مغزم

بلکه واقعا از چشمام اشک اومد

وسط خیابون بودم و داشتم آزادانه با اراجیف مغزم گریه میکردم که یکی داد زد و اسمم رو صدا کرد

میدونم که خیلی مسخره با سنا روبرو شدم

میدونم که کاملا میدونستم کنارم واستاده و اصلا زمان ندارم گریه م رو بپوشونم

به تابلو ترین حالت ممکن با سنا روبرو شدم

و شاید فهمید گریه میکنم و اونم خودشو زد به اون راه

ولی واقعا این اور تینک، چه مرض مزخرفی ه

اینا رو گفتم چون آقای دور از لبخند،

غضب کرده

آنفالوم کرده

ناراحتم

ولی نمیخوام دیگه اهمیتی به هیچی بدم

به هممون بدهکار ه

یه روزی مجبوره جواب همه ما رو بده

  • chat
  • person زینب
  • schedule شنبه دهم تیر ۱۴۰۲ ، 22:56

بی تو صفا نداره این دنیا

نه دستشو میگیرم

نه هیچوقت بغلش کردم

نه جرات کردم بهش واضح بگم که چقدر دوسش دارم

ولی توی یه حالت برزخی، حرفام رو بهش میزنم

مثلا این که همه سربازا من رو یاد اون میندازن

بی اون، صفا نداره

اگه بخوام بگم چقدر قشنگه، وایمیستم دور شه بعد میگم

و یه چیز دیگه ای که میخواستم بنویسم و اینقدرررررر بابا ازم سوالای مسخره احمقانه بی اهمیت پرسید یادم رفت چی بود

  • chat
  • person زینب
  • schedule جمعه دوم تیر ۱۴۰۲ ، 12:38