بهم توجه میکرد، ولی لبخند نمیزد
برام مهم بود که پذیرفته بشم
پذیرفته هم بودم ها... ولی این لبخند نزدنه روو مخم بود
از در که اومدم بیرون، خودم رو گذاشتم جای دوستم
اون روزی رو تصور کردم که دوستم در به در دنبالش بود باهاش حرف بزنه،
اون میپیچوند
توی مغزم، خودم، دوستم بودم
بعد از اینکه کلی گشتم دنبالش، بعد از اینکه بهش رسیدم،
با ناراحتی گفتم "تو استاد اینی که باید با هم حرف بزنیم تا حل شه... این چه کاریه پس؟"
بعد، از ناراحتی گریه کردم
نه فقط توو مغزم
بلکه واقعا از چشمام اشک اومد
وسط خیابون بودم و داشتم آزادانه با اراجیف مغزم گریه میکردم که یکی داد زد و اسمم رو صدا کرد
میدونم که خیلی مسخره با سنا روبرو شدم
میدونم که کاملا میدونستم کنارم واستاده و اصلا زمان ندارم گریه م رو بپوشونم
به تابلو ترین حالت ممکن با سنا روبرو شدم
و شاید فهمید گریه میکنم و اونم خودشو زد به اون راه
ولی واقعا این اور تینک، چه مرض مزخرفی ه
اینا رو گفتم چون آقای دور از لبخند،
غضب کرده
آنفالوم کرده
ناراحتم
ولی نمیخوام دیگه اهمیتی به هیچی بدم
به هممون بدهکار ه
یه روزی مجبوره جواب همه ما رو بده