هفته پیش، اومدم توی وبلاگم بنویسم که میخوام باهاش تلفنی حرف بزنم و هی بدقولی میکنه

اومدم بنویسم یه زنگ زدن ساده چیه؟ همینم دریغ میکنه

باورم نمیشد که اسم نازنینش روی گوشیم افتاد

گفته بود زنگ میزنه، ولی فکر میکردم ده شب به بعد از سرکار بر میگرده

خلاصه که ناراحتیم رو بهش گفتم

و شاید خورد توو ذوقش

شاید هم اون چهل و چند دقیقه که با هم حرف زدیم، بالاخره یه چیز خوبی شنیده باشه

شاید امیدی باشه که به یه دلیلی که فقط خدا میتونه راست و ریسش کنه،

باز هم بتونم باهاش تلفنی حرف بزنم

والا چهل دقیقه واسه من بیست دقیقه گذشت

کاش یه جادو وجود داشت که وقتی توو وبلاگم ازش حرف میزدم زنگ میزد

کاش یه جادویی بود که میشد بهش فکر نکنم (وقتایی که هیچ بهش فکر نمیکنم یه نشونه ازش پیدا میشه)

دوست داشتم تولدم رو تبریک میگفت

چون تولد اون دختر رو تبریک گفته بود و دلم سوخت