دیروز حالم خوب نبود

داره زیاد پیش میاد

اولین دفعه که اینقدر کلافه بودم و از خونه زدم بیرون، پ ر ی و د شده بودم

به بابام گفتم اینقدر حوصله م سر رفته که دارم می میرم

با بابا رفتیم پیاده روی

چه کار غریبی.. با بابا... پیاده روی

الان میرم پیاده روی که از مامان و بابا دور بشم.. بعد، اونموقع با بابا میرفتم پیاده روی

_چرا پیش ما نمیای؟ بیا با ما حرف بزن..

یاد این نوع جملاتشون افتادم که خودشون عاشقشن

دیروز زدم از خونه بیرون

فکرها و ناراحتی ها انگار دور و بر مغزم واستاده بودن

سرعتم تند بود.. مثل این بود که دارم از این فکرها فرار میکنم.. انگار اگه سریع برم جا می مونن

همه جا بسته بود و خلوت

خیلی خوشایند بود

با اون حال، دوست ندارم شلوغی ببینم

ولی ترسناک هم هست یه کم

مثلا اینجوری که "اون آقاهه که دارم میبینم اگه الان کاری کنه چه کنم؟"

نشستم پیش یه گربه

نمیدونم چرا زبونش بیرون بود.. احتمالا یه مشکلی داشت..

بهرحال که بازم خدا نجاتم داد

اینکه توو اون وضعیت، یهو یه دوستی یادش بیاد بهم پیام بده که دوستم داره،

یا اینکه توو این شهر تاریک و خالی، همین یه گربه مونده باشه توو همون پارک تا نازیش کنم

اگه کار خدا نیست، پس کار کیه؟