-=♥  قــلـــب  کــــوچــیـک  مــن  ♥=-

عکس هدر

شجریان

به حریم خلوت خود شبی

چه شود نهفته بخوانی‌ام؟

به کنار من بنشینی و

به کنار خود بنشانی‌ام

من اگرچه پیرم و ناتوان

تو مرا ز درگه خود مران

که گذشته بر غمت ای جوان

همه روزگار جوانی‌ام

اینو همین امروز صبح شنیدم و فهمیدم که اتفاقا قدیمی ه و احتمالا یه جمعیت بزرگی شنیدنش

ولی برای من یه جوری جادویی بود که انگار همین امروز شجریان از اون دنیا برام ویس فرستاده باشه

که بگه میدونم میگی سنتی باز نیستی، ولی تو کارهای من رو دوست داری و هنوز خودت خبر نداری

وقتی میگه "پیرم و ناتوان" فقط اون درد یادم میاد که موقع جمله دوستم به قلبم وارد شد

همون حرفش که گفت "زینب داره چهل سالش میشه"

که انگار اگه چهل سالش بشه قراره قطع نخاع شه... بمیره.. یه تیکه گوشت شه بیفته یه جا

که انگار خودش تصمیم گرفته کِی به دنیا بیاد و الان باید شرمنده باشه که داره چهل سالش میشه

که انگار "چهل سال" خط پایان باشه

که انگار نه انگار که خود اون دوست، همش سه چهارسال از زینب کوچیکتره

  • chat
  • person زینب
  • schedule چهارشنبه سی ام خرداد ۱۴۰۳ ، 11:25

نامه به زینب

خیلی روزا اینطوری ه که کار نمیکنم

چون دلم نمیخواد کار کنم... دوسش ندارم.. توان تحملشو ندارم

و احتمالا این ممکنه باعث بشه پولم حلال نباشه.. نمیدونم.. فقط میدونم این تنها راهی ه که میتونم

تو هنوز نمیدونی، ولی من از این سن بهت میگم،

یه آدمایی هستن که کارهای نادرست میکنن..

و دارن باهات بدرفتاری میکنن

ولی وقتی بهشون اعتراض میکنی، بهت میگن که "حساسی" یا بهت حس گناه میدن

باور کن.. تمام حس ها و فکرهای تو راجع بهشون کاملا درست ه

اونا این کار رو میکنن تا تو فکر کنی همه چی تقصیر خودت ه

این کار رو میکنن که بهشون اجازه بدی باز هم باهات بدرفتاری کنن

مثلا همین الان، از یه گروه اومدم بیرون

و دوستی که مسئول اصلی بود گفت که سخت نگیرم و اینکه بقیه اعضای گروه چه میکنن ناراحتم نکنه

گفتم خودت جواب من رو نمیدی.. گفتم هر دفعه بهت تلفن زدم باید خودمو معرفی میکردم

گفت خیلی زندگی آشفته ای داره و یادش میره شماره سیو کن

باورت میشه؟

گفت یادش میره سیو کنه

یعنی هر دفعه که تو باهاش حرف میزنی و میگی سیو کن، یادش میره سیو کنه

واقعیت اینه که یادش نمیره

و حس تو کاملا درسته

باید نخ رو بِبُری و بری

دلت خیلی تنگ میشه

ولی تا خدا رو داری، خودش هوات رو داره

خدا همون کسی ه که بعد از شربت تلخ (دیدن اکس)، بهت لقمه کره و عسل هدیه داد (صحبت با عزیز دل)

و واقعیت، حتی اگه این کار رو نمیکرد،

تو واقعا غیر از همین خدا، هیشکی رو نداری...

چاره ای نداری جز اینکه از خودش کمک بخوای

چاره ای نداری جز اینکه به راهی که برات پیش میاره اعتماد کنی و خودت رو بندازی توو همون مسیر

  • chat
  • person زینب
  • schedule سه شنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۳ ، 16:14

احساس میکنم دیشب تا ته نا امیدی رفتم و برگشتم

وقتی توو تاریکی هستی، هیچ نوری خوشحالت نمیکنه

و اصن هیچ نوری رو خودت هم دلت نمیخواد ببینی

دقیقا نمیدونم چه اتفاقی افتاد.. شاید توو همون تاریکی یهو احساس کردم یه چیز نرمی زیر دستام ه و داره بهم میگه میو

شاید میو جان بغلم کرد و بغلش کردم و شاید به زبون خودش گفت

It's gonna be okay

و شاید یه جوری گفت که انگار همین الان با خود خدا جلسه داشته و داره نتیجه جلسه رو بهم میگه

و شاید به همین خاطر، حرفاشو باور کردم

  • chat
  • person زینب
  • schedule چهارشنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۳ ، 9:48

اوس کریم

همکارم یه جا رو معرفی کرده بهم که برم واسه کار

امروز قرار مصاحبه دارم

چقدرر دلم میخواد همه چی به همون خوبی که همکارم فکر میکنه باشه

چقدررر دلم میخواد یه شغل خوب داشته باشم

دلم میخواد از این قفس پر بکشم و برم

ولی ترسناک ه همه چی

چون ممکنه از این قفس در بیام و برم توو یه قفس دیگه

قیافه دوستم میاد جلوی چشمم، وقتی بالاخره تیکِ گزینه منتقد رو برداشت و

دوستانه حرص میخورد که "بسپر به اوس کریم"

دقیقا نمیدونم اوس کریم راجع بهم چی فکر میکنه

نمیدونم برنامه ش برام چیه

نمیدونم قراره همه چی راحت تر شه یا سخت تر

من نا ندارم واسه روزهای سخت تر

  • chat
  • person زینب
  • schedule یکشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۳ ، 13:55

مخلوطی از حسودی و خاطرات عن

دلم پیچ میخوره و درد میگیره و میگم آی

چیز عجیب غریبی نیست، خانما هر ماه اینو دارن

ولی با هر "آی" یاد اون دختر بچه افتادم که حتی برای تاول زدن پاش هم منت میذاشت

یه پست گذاشته بود و گفته بود پاش تاول زده و با هر قدم میگفته "آی"

چون بعدش اومده بود توو یه برنامه دیگه شرکت کنه،

میگفت با این درد اومدم شرکت کردم یعنی

موجود عجیبی بود

منت یه چیزایی رو میذاشت که ما اصلا فکر نمیکردیم این اتفاق همچین پتانسیلی داره

مثلا یه دفعه، یکی از گروه ها از همه کسایی که گیفت درست کرده بودن تشکر کرده بود

این خودش با زبون بی زبونی از خودش تشکر کرده بود که دقیقه نود به اونا متن رسونده

کاری که من دو هزار مرتبه انجام داده بودم و برام عادی بود

همه کارهای اون گروه، دقیقه نودی بود

طبیعیش اینطوری بود

مثل تاول، که طبیعیش اینه که درد داشته باشه

یا همین داستان خانمانه ماهانه، که همیشه درد داره

به جان خودم اگه الان هنوز همونموقع بود،

اگه دست و بالش باز بود ،

منت همین درد خانمانه رو هم میذاشت

اون احمق گاو که عزیز دل من بود هم میگفت "جان.. جان.. درد داشتی.. بیا پیشم"

  • chat
  • person زینب
  • schedule یکشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۳ ، 9:34

خ س ت ه

خیلی خسته م

از اینکه عضو یه گروه باشم خسته م

از اینکه ناراحت شم که عضو یه گروهی نیستم خسته م

از اینکه یاد خاطره ها بیفتم و دلم تنگ شه خسته م

از اینکه تا از گروه جدا میشم و میام خونه، احساس بدبختی دارم خسته م

از حرفهای قلمبه سلمبه خسته م

دیگه نمیتونم حرفها رو بشنوم..

یه پادکست طوری پیدا کردم که داشت درباره شکرگزاری حرف میزد

میگفت همینکه توفیق داشته باشی شکر کنی خودش اجازه میخواد و

یه ساعت داشت درباره ش حرف میزد

من خسته م مرد... خسته م... برو سر اصل مطلب..

ولی حتی قسمت بعدش هم یه تایمی داشت درباره همون اجازه هه حرف میزد و بستمش

اینطور که معلومه، به خودم اجازه نمیدم که خسته باشم

دارم خودم رو بابت خسته بودنم سرزنش میکنم

یاد اون یارو میفتم که رفتارهای هیجانی کنترل نشده ش رو

با جمله "شما عجیبین که اضطراب میگیرین" ماست مالی میکرد

و بدتر اینکه من حرفشو باور میکردم

یه روزی معصومه (تراپیست) میگفت

اگه بهت بگم شاخ داری به عقل من شک میکنی یا به شاخ خودت؟

گفت پس چرا وقتی بهت بگم آدم خوبی نیستی، به من شک نمیکنی؟

چون من دارم حرفی رو میزنم که توو مغز خودت ه.. و تو حرف منو عمیقا باور میکنی

  • chat
  • person زینب
  • schedule شنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۳ ، 9:54

شرلی

پسر خوشگلتر بود.. دختر رو کمتر دوست داشتم

یه روزی خودشو آزاد کرده بود و میخواستم برم ببندمش و یه پرش زد و نون رو از دستم قاپید

بعدش نشست با هق هق نون خورد

هیشکی حرفمو باور نکرد ولی به خدا که داشت گریه میکرد

همون موقع انگار محبتش یه قطره بارون بود و چکیده شد ته قلبم و شروع کرد به جوانه زدن و شاخه دادن

اون روزی که لج بازی میکرد و مهدی دستاش رو گرفت توو دستاش و قیافه شرلی اونقدر احمق شده بود

روزی که آزاد بود و یه جوری اومد پیشم واستاد نازی گرفت که انگار روتین زندگیش بوده و هیچ اتفاق جدیدی نیست

کاش میشد قربون عقل نداشته ش برم

ولی حالا که خودش رفت بچم

  • chat
  • person زینب
  • schedule چهارشنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۳ ، 16:24

گ و ه

دارم خودمو سرزنش میکنم

به نظرم، منی که زیاد راحت نیستم با طرف دوباره حرف بزنم، باید یه بهانه میگرفتم و کنسل میکردم

ولی بهش گفتم حاضرم آخر هفته خودم همراهش باشم و بریم اونجایی که قرار بود دسته جمعی بریم

برنامه‌ش با بقیه هماهنگ نشد

ولی من اون روز میتونم

منطقه امن من خیلی گ و ه تشریف داره

میخواستم اونجا نمونم

امیدوار بودم یه کاریش کنه و کنسلش کنه

و حالا خودمو سرزنش میکنم که چرا دارم خودمو مجبور میکنم

چرا خودم رو توو استرس میندازم

هر دفعه تصورش کردم دارم باهاش دعوا میکنم

بعد خودم طرح دادم که من کار ندارم باهات میام

اینطوری نیست که همه چی تقصیر من باشه.. به نظرم وضعیت اینطوری بود

دلم نمیخواد دوستی هام اینطوری تموم شن

دلم میخواد بتونم از دست کسی ناراحت باشم ولی هنوز دوست هم بمونیم

احساس میکنم این یه توانایی ه ک ندارمش

توی صفحه ستاره شناسی که دارم نوشته این هفته هر حرکت جسورانه ای برام خوبه

عقب افتاده، تو همونی نبودی که وقتی با عزیز دل تیره و تار شده بودم بهم امید میدادی داره تماشا میکنه و صبر داشته باش و درست میشه؟

بیا جلوم، یقه ت رو بگیرم بهت بگم که به گ و ه کشیده شد همه چی

بهت بگم که اون عزیز دل چقدر گاو بود و چقدر نمیشد که چیزی درست شه

  • chat
  • person زینب
  • schedule دوشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۳ ، 13:38

مغز عزیز، لطفا بمیر

تصورش میکنم و دلم نمیخواد تصورش کنم

بعضی وقتا دوباره دارم سفره دلم رو پیشش باز میکنم و یادم رفته ازش چقدر عصبانی و ناراحتم

بعضی وقتا هم یادمه و دارم بهش تیکه میندازم یا با عصبانیت حرف میزنم

هیچکدوم اینا رو نمیخوام

لعنتی، واسه چی بهش پیشنهاد دادی که باهاش برین بیرون (خودمو میگم)

الان اگه همه چی جور شه و بریم خوبه

ولی تا اون روز بیاد و بگذره، از فکر، می میرم

  • chat
  • person زینب
  • schedule یکشنبه ششم خرداد ۱۴۰۳ ، 14:5

همه آره، ولی تو نه

با دوستم یه کلیپ دیدیم که میگفت آدمای جذاب معمولا تنها میمونن چون همه فکر میکنن "دورش پُره"

احساس شدیدی دارم که درباره زیبا یا جذاب نبودنم مطمئنه

و اینقدر مطمئن ه که اشکم در میاد

لعنتی، یه ذره خفه شو بذار من زندگیمو بکنم

  • chat
  • person زینب
  • schedule شنبه پنجم خرداد ۱۴۰۳ ، 9:59

داغ بر دل نشسته

داشتم میرفتم سمت منشی دیدمش

آقای کتابی رو میگم...

در حالیکه دستاش پر از بسته های کتاب بود، داشت کتابها رو میذاشت توی گونی و هی نمیشد

سر گونی رو درست گرفتم تا بتونه کارش رو انجام بده

این خیلی کار مسخره و دم دستی هست.. زحمتی هم برام نداشت

ولی این زینب، بعد از خیریه اینطوری شد

قبل از اینکه توو خیریه بره و کار گروهی ببینه، به کمک کردن اهمیت کمتری میداد

خیریه، اگه چه که شد "داغ ِ بر دل نشسته"

اما واسه زینب، بود و نبودش، خیلی تفاوت داشت

  • chat
  • person زینب
  • schedule سه شنبه یکم خرداد ۱۴۰۳ ، 11:24