به حریم خلوت خود شبی
چه شود نهفته بخوانیام؟
به کنار من بنشینی و
به کنار خود بنشانیام
من اگرچه پیرم و ناتوان
تو مرا ز درگه خود مران
که گذشته بر غمت ای جوان
همه روزگار جوانیام
اینو همین امروز صبح شنیدم و فهمیدم که اتفاقا قدیمی ه و احتمالا یه جمعیت بزرگی شنیدنش
ولی برای من یه جوری جادویی بود که انگار همین امروز شجریان از اون دنیا برام ویس فرستاده باشه
که بگه میدونم میگی سنتی باز نیستی، ولی تو کارهای من رو دوست داری و هنوز خودت خبر نداری
وقتی میگه "پیرم و ناتوان" فقط اون درد یادم میاد که موقع جمله دوستم به قلبم وارد شد
همون حرفش که گفت "زینب داره چهل سالش میشه"
که انگار اگه چهل سالش بشه قراره قطع نخاع شه... بمیره.. یه تیکه گوشت شه بیفته یه جا
که انگار خودش تصمیم گرفته کِی به دنیا بیاد و الان باید شرمنده باشه که داره چهل سالش میشه
که انگار "چهل سال" خط پایان باشه
که انگار نه انگار که خود اون دوست، همش سه چهارسال از زینب کوچیکتره