-=♥  قــلـــب  کــــوچــیـک  مــن  ♥=-

عکس هدر

شرم (بی ارزشی)

امشب هم گِل پاشیدم

هر چند که صبح باهاش حرف زدم

(قاعدتا باید اینقدر تشنه نمی‌بودم)

نمیدونم با چی آروم میگیرم

اینکه اسمش رو توی استوری ببینم؟

اینکه استوری رو ببینه و لایک نکنه؟

یا اینکه استوری رو نبینه و لایک هم نکنه؟

چرا اینکه حتما استوری رو ببینه دلم رو خوش می‌کنه؟

چون فقط مطمئن میشم (برای مدت کوتاهی مطمئن می‌مونم) که از من متنفر نیست

لعنتی🤦🏻‍♀️

کاش میشد توو اینستا تنظیم کرد که اگه فلانی استوریم رو سین کرد آلارم بزن 🥲

  • chat
  • person زینب
  • schedule دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ، 22:59

خیال واقعی

انگار که زمان برگشته عقب و همون سفری که باهاش نبودم تکرار شده و حالا اون خاطره ادیت شده و دیگه من هم هستم

انگار که بالای قله هر کوهی اونو با اون کیف سبز و کفش قرمزش می‌بینم

انگار که آهنگامو می‌شنوه و در موردشون نظر میده.. آهنگامو دوست نداره و آهنگای خودشو میذاره

خب... حالا به واقعیت برگردیم... چند تا استوری گذاشتم و در واقع روی زمین گِل پاشیدم تا بیاد رد شه و ردپاهاش رو ببسنم و دلم خوش شه که از این راه رد شده

  • chat
  • person زینب
  • schedule جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۱ ، 22:57

بدهی دنیا

باید حتما یادم باشه هدفونم رو با خودم ببرم

چون هیچی نباشه حد اقل صداش رو هر چند وقت یه بار میتونم بشنوم

لعنتی... لعنتی..

یه اپ دانلود کردم که صدای طبیعت داره

در عجبم چطور صدای عزیز دل توی لیستش نیست

دارم میرم شمال

دوست دارم خاله رو خیلی ببینم

احساس میکنم دنیا این رو بهم بدهکاره

حالا که این فرصت رو دارم، ازش استفاده میکنم تا یه بخشی از بدهی ش رو جبران کنه

واسه وبلاگم آهنگ گذاشتم

خیلی هم تاکید داشتم که تا وبلاگ باز میشه پلی شه

اون سایت هم خیلی اصرار داشت که کد مخصوصش کار نکنه

آخه کی وقتی میاد توو یه وبلاگ، تا پایین صفحه میره تا حتما آهنگ رو بشنوه؟

  • chat
  • person زینب
  • schedule پنجشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۱ ، 12:56

سال بلوا

کارم به جایی کشیده که شاید دیگه حتی نتونم رمان بخونم

دارم "سال بلوا" رو میخونم.. از عباس معروفی

و اولش با عاشق شدن شروع میشه

موی اون پسر توو هوا میچرخه .. مثل اون وقتی که کت اون عزیز دل روو هوا میچرخید و از بیرون بخش با دستاش ازم پرسید "چه خبر؟" و دستش رو توو هوا چرخوند

فقط من توو اون راهرو واستاده بودم

حظ این لحظه رو خودم تنهایی چشیدم

همه همه ش واسه خود خودم بود

خلاصه که همه رنجهایی که خودم از این عشق یه طرفه کشیدم، با کلمه های این قصه زنده میشن و توو چشمام زل میزنن

شاید مثل وقتی که اون عزیز دل واستاده بود و به روبروش نگاه میکرد تا ازش فیلم بگیرن و من دلم نمیخواست از اونجا برم و واستاده بودم و از فرصت استفاده میکردم و نگاهش میکردم

من هم مثل شخصیت این قصه، دلم میخواست اون لحظه هیچوقت تموم نشه و تا ابد واستم و نگاهش کنم

  • chat
  • person زینب
  • schedule یکشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۱ ، 12:21

آدمهای سمی

میخواست یعنی بگه که نگران ه که دارم میرم یه جای دور

هم خودش هم آقاشون به دوستای من بی اعتمادن

ولی من اعتماد دارم و بقیه ش مهم نیست

داشتیم راجع به نگرانی شون حرف میزدیم که رفت توو یه لاین دیگه

گفت دوستات خیلی عاقل تر از تو هستن

گفت خارجی ها وقتی میخوان برن سر کار یه لباس میپوشن و توو مهمونی یه لباس دیگه

هیچوقت با لباس مهمونی نمیرن سر کار

( حالا اینو بی خیال که اگه حتی راجع به مردم یه کشور یه همچین چیزی بگی باز هم اشتباهه.. چه برسه به اینکه کلا "خارجی ها" )

گفتم مگه من چطوری میپوشم؟

گفت من دیدم تو خیلی بد میپوشی و اونا از تو بهتر میپوشن

گفتم شما اشتباه دیدی.... اونا هم همین شکلی میپوشن

گفت پس یعنی میخوای خودتو مثل اونا کنی؟

لا مسب ها... شماها چی میزنین؟

من اگه مثل اونا باشم اشتباهه... اگه شکل اونا نباشم باز هم اشتباهه

آخه چقدر سم هستین شماها

چقدر باید از من دور باشین و چقدر دور نیستین

چرا من باید مجبور باشم با شماها که اینقدر غیر قابل تحملین مدارا کنم؟

چرا باید ازتون متنفر نباشم؟

چرا دلم نخواد یه جوری ازتون دور باشم که دیگه اسمم رو هم یادتون نیاد؟

الان چند روز از این گفتگو گذشته ولی من هنوز وقتی یادم میاد میخوام خودمو نیست و نابود کنم

  • chat
  • person زینب
  • schedule یکشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۱ ، 0:24

چیزایی که دوست داری اتفاق می افتن

لحظه ای که خرده های براونی رو ریختم بیرون، ظرفم از دستم افتاد

برگشت گفت "اون پوکه ش بود؟ اینقدر وضعت خوبه که اونم میندازی دور؟"

سر به سرم گذاشت... شوخی کرد

ولی اینقدر من رو نمی بینه... انتظار نداشتم حواسش بهم باشه

قبلا که نمیدونستم خانم دیت وجود داره، امید می بستم

فکر میکردم ممکنه به یه جایی برسم باهاش

.

.

.

پیش خودم فکر کردم هیچوقت نمیشه اسمم رو از زبونش بشنوم

چون ازش بزرگترم

ببین... دوست اون دختر مگه چند وقته اومده؟ به اسم صداش کرد

من رو به اسم صدا نکرده ولی

این اتفاق نمی افته چون هیچوقت اون چیزایی که من دوست دارم اتفاق نمیفتن

بعد به خودم گفتم واقعا اون چیزایی که دوست داری اتفاق نمی افته؟

مگه روز مادر، بعد از اونهمه زجری که کشیدی، نیومد یک عالم باهات حرف نزد؟

مگه اون روز اونهمه خوشحال نشدی که نفرت انگیز نیستی از نظرش؟

مگه این نبود که فکر کردی اون قرار کوه رفتن کنسل میشه ولی هم کنسل نشد هم اونقدر صمیمی و خودمونی بود... درست همونجوری که آرزوش رو داشتی

اصلا همین بک گراند کامپیوتر رو ببین

این دومین هفته از عید ه

اسم نویسی و ثبت نام نداشتین

اما تو تونستی و رفتی و اون عزیز دل هم بود

عکس به این دلنشینی... یادت نیست که توی دلت پر از خوشحالی بود؟

  • chat
  • person زینب
  • schedule پنجشنبه بیستم مرداد ۱۴۰۱ ، 11:47

در هم و بر هم

دل تنگم

نگرانی پول هم دارم

لعنتی.. قبلا چیکار میکردم که پولم اصلا خرج نمیشد؟

لعنتی... اگه بخوام شاغل بشم هم کلی طول میکشه

دوست دارم یه جوری به یه بهانه ای یه ویسی برام بفرسته

حتی حاضرم یه عکس از بیرون رفتنش با خانم دیت بذاره و جیگرم کباب شه

مثل همیشه گِل پاشیدم تا رد پاش رو ببینم

حالا اسمش توی استوریم هست

دوست داشتم صدام رو میشنید

بهش میگفتم قربونت برم، استوری هام رو رد نکن و برو

ده بیست درصد واسه عوض کردن حال خود توست که استوری میذارم

لازمه به خودم یادآوری کنم که اگه توو استوریت نیاد،

معنیش این نیست که با تو دوست نیست

لازمه هی یاد خودم بیارم،

تو احتیاجی نداری که حتما همه پستهات رو لایک کنه

تو یه عالمه دوست داری که همشون به استوری ت اهمیت میدن، لایکش میکنن، و اسم اون عزیز دل رو میندازن ته لیست

اون عزیز دل استوریت رو اهمیت نمیده و میزنه میره

اون عزیز دل تو رو خیلی وقتا نمیبینه

وقتی نمیبیندت، دلیلش این نیست که اصلا دوستت نداره

چه رنجی کشیدم تا فهمیدم ازم متنفر نیست

اون شبی که اصلا انتظار دیدنش رو نداشتم،

ولی نوتیف اومد که استوریم رو لایک کرده

چه کیفی داشت خدا... چه کیفی داشت

  • chat
  • person زینب
  • schedule چهارشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۱ ، 22:24

همیشه دوست داشتنی

عزیز دل امروز با یه سری از بچه ها رفته بود یه جای پرت

هم غذا داده بودن هم با بچه ها بازی کردن

از بین اونهمه آدم که حلقه زده بودن و دست بچه ها رو گرفته بودن،

فقط این عزیز دل بود که داشت شیطنت میکرد و دستای بچه ها رو تاب میداد

وقتی بچه ها رو میبینه، چشماش پر از ستاره میشه

یه وقتایی توو برنامه هامون، وقتی حواسم باشه،

بهش یه عروسکی چیزی میرسونم

چون عشقش به بچه ها خیلی زیاده

و معمولا هیچی پیشش نیست

یهو به یه بچه میرسه و نمیدونه با همه اون عشق بینهایت توی قلب مهربونش چیکار کنه

خیلی زنده ست

خیلی دلم سوخت که بی خبر رفته بودن واسه یه همچین برنامه ای

من از دیدن عزیز دل هیچوقت سیر نمیشم

اگه کسی از حالم خبر داشت،

شاید همیشه خبرم میکرد تا بتونم عزیز دل رو ببینم و کمتر از گوه بودن دنیا شکایت کنم

عزیز دل،

مزه گروهه

و فرق نمیکنه توی اون گروه چه کسی باشه

اون همیشه دوست داشتنی ترین ه

  • chat
  • person زینب
  • schedule دوشنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۱ ، 23:52

صدای نازنینش

صدای نازنینش

چطور میتونه واسه همچین صدایی اعتماد به نفس نداشته باشه؟

هَو کود ایت بی پاسیبل؟

اگه سهراب سپهری هنوز زنده بود،

واسه صداش

یه شعر جدید میگفت

  • chat
  • person زینب
  • schedule شنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۱ ، 23:43

حسود هرگز نیاسود

یه وقتی دوست نداشتم قالب وبلاگم سیاه باشه

دوست نداشتم از تلخی ها بنویسم

حالا شاید هنوز هم از رنج هام نمی نوشتم اگه اینستاگرام نبود

تازه دارم میفهمم وقتی " ناز " گفت خانواده ش آدرس وبلاگش رو ندارن چه حسی داره

یعنی اینکه آدم فکر کنه میتونه راحت باشه، میتونه هر چی که میخواد باشه چه حسی داره

حالا هم قالب وبلاگم سیاهه

هم چیزایی که مینویسم معمولا شیرین نیستن

و هم اینکه نه ناز صفحمو چک میکنه نه خیلی از دوستام که قبلا میومدن

امروز با عزیز دل و یه سری دیگه جایی بودیم

من نشسته بودم و به حرف همه گوش میدادم

عزیز دل کنار من ایستاده بود و حرف میزد

هنوز تصویرش رو از زاویه ای که می دیدم میتونم توی مغزم ببینم

خنده های قشنگش

صداش

چرا به اون دختر که اینقدر دیرتر از من اومده گروهمون، گفت بیاد به جمع بپیونده؟

چرا وقتی من نیومده بودم به من نگفت؟

من الان دوستشم... اینو میدونم

سر به سرم میذاره

تازگیا واسه کارهام تشویقم میکنه و کمکم میکنه

و خیلی اتفاقهای خوب دیگه ای که دلم براشون غنج میزنه

ولی هنوز هم چیزهای زیادی هستن که بهشون حسودیم میشه

  • chat
  • person زینب
  • schedule جمعه چهاردهم مرداد ۱۴۰۱ ، 20:20

اور تینکینگ

عزیز دل استوری میذاره

یه جوابی مینویسم و شوخی میکنم بدون اینکه هیچ اسمایلی بذارم

عزیز دل ویس میذاره و جواب میده

لایک میکنم

از لایک کردن متنفرم

وقتی کسی پیامی که توی دایرکت دادم رو لایک میکنه میخوام کله م رو بکوبم به دیوار

ولی پیام عزیز دل رو لایک میکنم

چون اگه پیام بدم،

ممکنه پیامم بد باشه

ممکنه لوس باشم

ممکنه شوخی بی مزه ای کنم

ممکنه از سنگین رنگینی در بیام

ممکنه دیگه دوستم نداشته باشه

دیگه باهام شوخی نکنه

بهم توجه نکنه

ساچ اِ پِین

# آخرش یه ویس گذاشتم و از ناراحتی و رنج در اومدم

  • chat
  • person زینب
  • schedule پنجشنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۱ ، 20:38

پس میرم جلو تا جایی که میتونم

امروز روز کلاس پایتون ه

پایتون برام مثل شربت تلخی ه که توو بچگی مجبور بودم بخورم تا سرفه نکنم

یا مثل کلاس آبرنگ که کاملا به زور شروعش کردم ولی خیلی سال بعد بهش علاقمند شدم

خدایا چرا اینقدر چیزهای عذاب آور مفید وجود دارن؟

چرا نمیشه چیزی که میدونم کاملا به دردم میخوره رو دوست داشته باشم

یا حد اقل یه کم کمتر از الان ازش اذیت بشم

یه کم شوق بیشتر داشته باشم براش

چرا چیزایی که دوست دارم این کارایی رو (که این که دوست ندارم داره) ندارن؟

  • chat
  • person زینب
  • schedule پنجشنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۱ ، 11:37

محبوبم

محبوب عزیز و قشنگم که معلوم نیست کجایی

بدون که امروز بسیار دلم میخواست که بودی

الان دلم نه غذای سالم میخواد،

نه شغل،

نه هوای پاک... 

دلم میخواد واسه یکی مهم باشم

بهش بگم حالم بده

باهاش برم بیرون و حالم خوب شه

لعنتی

این دلیل، خیلی سم ه .. میدونم

ولی نمیتونم عوضش کنم.. حالم با هیچی خوب نمیشه

اگه یه روزی بهت گفتم هیچوقت عاشق نبودم،

بدون از یه چیزی ترسیده م

مثلا شاید میترسم ناراحت شی یا از دستت بدم یا هر چی

همین الان 

یه کسی رو دوست دارم

اون امشب رفته کلی دویده و ورزش کرده و خوشتیپ تر و خوشتیپ تر شده

من نشستم توو خونه دارم سند های مالی میزنم

نه که کسی مجبورم کرده سند بزنم

ولی اینقدر هیچ کاری نکردم، سند زدن باعث میشه زنده بمونم

قبلش هم کسی رو دوست داشتم که چشمای قشنگی داشت

و اندازه آشغال براش مهم نبودم

حالا

نه به خاطر این دو نفر

بلکه به خاطر گوه بودن ذاتی دنیا

از زنده بودن سیرم

از زندگی کردن خسته م

و دلم میخواست برم به ازل و از خدا خواهش کنم من رو به این دنیای نکبت نیاره 

  • chat
  • person زینب
  • schedule یکشنبه نهم مرداد ۱۴۰۱ ، 21:35

HAPPY END

امروز روز پر چالشی بود

اولین و مهمترین چالش، با بابا بود

بعد وقتی داشتم به اینکه چقدر دلم نمیخواد امروز کلاس داشته باشم فکر میکردم،

کلاسمون ساعتش عوض شد

بعد یکی از دوستام از یکی از تیمهایی که توش عضو هستم بهم پیام داد برم فیلمبرداری (بخاطر کلاسم نتونستم برم)

و یکی دیگه از دوستام بهم پیام داد که یه متن واسه یه کلیپ بنویسم (تا حالا اینقدر احساس ناتوانی نکرده بودم)

آخرش هم یادم اومد امروز پنجشنبه ست و تا آخر این هفته وقت داریم سند های تیم مالی رو تکمیل کنیم و هیچکدوم از بچه ها کاری نکردن و خوبه من اینم انجام بدم

حالا که در خدمت شمام همه چالش ها به صلح و صفا تموم شده ن

و اینکه امشب بیرون بودم و چشمم به جمال قطره های نقره ای بارون روشن شد

اینو بهش میگن یه روز

یه روزی که حساب میشه

روزی که دوست داشتم کمتر سخت بود ولی حالا که تهش خوب شد میبخشمش :)

  • chat
  • person زینب
  • schedule پنجشنبه ششم مرداد ۱۴۰۱ ، 23:39

از رنجی که میبریم

خب راستش دارم سندهای مالی رو به جدول های اکسل وارد میکنم

جدول هایی که هر کاری کردم نتونستم خودم ایجادشون کنم

و فقط با کپی پیست تونستم درستشون کنم

خیلی بهشون فکر میکنم

مثلا اینکه چطوری یکی از خونه هاش، وقتی عدد میزنم، سه رقم سه رقم جدا نمیکنه

ولی خونه های دیگه جدا میکنن؟

قاعدتا به اون عزیز دل هم فکر میکنم

من اصلا نمیدونم چرا اینقدر بهش فکر میکنم؟

گاهی دلیل بی تاب شدنم و دلتنگ شدنم همین فکر کردنهام ه

اینو میدونم

ولی دوباره صبح فردا با یاد اون بیدارم و شب بعد با یاد اون میخوابم

لعنتی

چه رنجی داره

حتی حالا که میدونم کسی توو زندگیش هست هم نتونستم هیچ تغییری ایجاد کنم

توو این فیلم که پست قبل گفتم،

سهیلا میگفت کسی رو دوست داره

گفت وقتی رل زد دوسش داشتم، ازدواج کرد بازم دوسش داشتم، وقتی بچه دار شد هنوز دوسش داشتم

ای سهیلا... ای سهیلا...

دوست دارم یه روزی به این نوشته برگردم و اون روز بلد باشم توو اکسل جدول بکشم

مطمئن نیستم که حتما به دردم بخوره، ولی خیلی روو مخم ه که هر کاری کردم نتونستم جدول بکشم

چقدر به سرگروهمون افتخار میکردم

چون فکر میکردم هر دفعه جدول ها رو میکشه

اینقدر بهش افتخار میکردم که حتی الان که میدونم اونم کپی پیست میکرده، هنوز بهش افتخار میکنم

میدونی؟

از وقتی اسمش رو یاد گرفتم داشتم بهش افتخار میکردم

یه جورایی اسمش همراه با افتخار ثبت شده

مثل وقتایی که توو بچگی داریم مفاهیم رو یاد میگیریم

بهمون خونه مون رو نشون میدن و میگن اینجا میشه خونه

و ما تا یه عمر، حتی وقتی هزار تا خونه عوض کرده باشیم،

وقتی میخوایم خواب "خونه" ببینیم،

اون خونه که توو بچگی دیدیم رو خواب میبینیم

حالا اسم این سرگروهمون هم با مفهوم افتخار کردن میاد توو ذهنم

وقتی استوری میذارم،

منتظر میشم ببینم کِی میاد استوریم رو ببینه

یه جورایی انگار روی زمین گِل میپاشم تا رد پاهاش رو ببینم و رد شدنش رو بفهمم

در حالی که میدونم ممکنه خیلی وقتا فقط استوری ها رو رد کنه و بره

  • chat
  • person زینب
  • schedule دوشنبه سوم مرداد ۱۴۰۱ ، 10:51

سهیلا شماره 17

یه فیلم دیدم به اسم سهیلا شماره 17

انواع اقسام رنج رو نشون داد

همه اونا رو از بر بودم

دلم میخواست قبل از شروع فیلم، یکی بهم بگه این فیلم هیچی بهت اضافه نمیکنه

با همه رنجهاش آشنا بودم و با تک تک سلولهام میشناختمشون

و تهش هم نه نتیجه ای گرفت نه هپی اند شد

انگار که فقط یه دور بدبختی هام رو یه جا با هم دیده باشم و تمام

  • chat
  • person زینب
  • schedule یکشنبه دوم مرداد ۱۴۰۱ ، 0:36