-=♥  قــلـــب  کــــوچــیـک  مــن  ♥=-

عکس هدر

به تو مدیونم همیشه

حتی توی ذهنم هم یادم میره که قراره باهاش حرف نزنم

دوباره سفره دلم رو براش وا میکنم

اون شروع میکنه به قضاوت کردن

و من بهش میگم اصن قرار بود ما با هم حرف نزنیم، چرا یادم رفت؟

دوستیمون دیگه هرگز مثل قبل نمیشه

یه ناراحتی بزرگ شده برام .. حرفهایی که زد دردناک بودن

دلم میخواد بهش هیچی نگم

دلم میخواد هیچ گفتگوی جدیدی نکنم و هیچ چیزی حل نشه و همه چیز همونطور حل نشده باقی بمونن

وقتی مثلا به استوریم جواب میده شوخی میکنم که ثابت کنم همه چی مثل قبل ه

ولی هیچی مثل قبل نیست

حالا باید من بهش بی محلی کنم؟

یا اینکه باهاش حرف بزنم تا سعی کرده باشم همه چی مثل قبل شه؟

اصلا لازمه من کاری کنم؟

همکارم میگه تو توی اتفاقها میمونی و لازمه بتونی رها کنی

ولی وقتی درباره رها کردن باهام حرف زد، فهمیدم خودش هم نمیدونه رها کردن چیه

اونی که اون میگه، اسمش "سرکوب کردن احساسات" ه نه رها کردن

من سالهای سال همه احساساتم رو سرکوب کردم

هر موقع که با مدیتیشن، گریه های قدیمی و سرکوب شده‌م فعال شدن، احساس میکردم به خودم مدیونم

دیگه نمی‌خوام به خودم مدیون باشم

دیگه نمیخوام به خودم ظلم کنم

دیگه به هیشکی اجازه نمیدم من رو مجبور کنه به این کار

  • chat
  • person زینب
  • schedule شنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 11:27

تا غمخورم او باشد، غمخوار نخواهم شد

لحظه‌ای که دلش برام شور زد رو دوست داشتم و اینکه دیگه قراره دلش شور نزنه غم بزرگی برام داره

هی با خودم مرور میکنم قبل از اینکه باهاش آشنا بشم هم زنده بودم

قبل از اینکه ازش توجه ببینم

پس باز هم زنده می مونم

  • chat
  • person زینب
  • schedule دوشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 15:34

بذارید برم من

دلم میخواد مرخصی بگیرم

از رئیس شرکت، از مامان و بابام، از هر آدمی که لازمه مرخصی بگیرم

و به یه اجازه‌ای برسم و یه چمدون بردارم و برم یه جای دور

یه جایی که هیچکس من رو نمیشناسه

و میخوام هیچکدوم از کسایی که من رو میشناسن دلشون نخواد خبری ازم داشته باشن

میخوام اون اجازه هه که گرفته‌م همه رو مجبور کنه یادم نیفتن و به هیچ دلیلی کاری باهام نداشته باشن

برم بشینم یه جا و تماشا کنم همه چی رو

هیچ چیزی نتونه مجبورم کنه برگردم

و فقط اون موقعی برگردم که خودم دلم میخواد برگردم

از امید داشتن واسه هر جور روز خوبی خسته م

  • chat
  • person زینب
  • schedule سه شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 10:9

از رنجی که می‌بریم

هنوز توی مغزم باهاش حرف میزنم

در حالیکه اگه واقعا کنارش باشم نمیخوام

دیگه میدونم درکم نمیکنه ... دیگه میدونم فقط سرزنشم میکنه..

ولی هنوز توی مغزم باهاش حرف میزنم

  • chat
  • person زینب
  • schedule یکشنبه نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 16:21

لقمه کره عسل

روی تخت نشسته بودم و سرم توی گوشیم بود

سرم پایین بودها... ولی انگار فهمیدم و سرم رو آوردم بالا

یه صورت خندون از در اومد توو و نگاهم کرد

نگران بود.. فکر میکرد ناراحتم..

گفتم خوبم، باور کن

همونطور خندون نگاهم کرد

گفتم باور کن خوبِ خوبم.. یه کم بی حالم میخواستم استراحت کنم دراز بکشم.. وگرنه خوبم

چشمهاش رو باریک کرد و خندون نگاهم کرد

خیلی خندیدم از دستش... انگار داره اعتراف میگیره

با هر جور کلمه‌ای که به ذهنم می‌رسید، بهش اطمینان دادم که خوبم ...

گفت " خوب که نیستی، ولی باشه"

و رفت

واقعی خوب بودم (ناراحت نبودم) ... واقعی نیاز به استراحت داشتم... دروغ نگفته بودم

اون لحظه، لحظه شیرینی بود و احتمالا تا عمر دارم یادم نره

همونموقع خدا رو بخاطرش شکر کردم

یعنی میگم اینقدر خوب بود که لازم نبود بگذره و دلم تنگ شه و بعد قدرش رو بدونم

پی نوشت: کاش بلاگفا یه خط فارسی خوب واسه خودش میذاشت... واقعا فونتهای زشتی داره

  • chat
  • person زینب
  • schedule شنبه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 10:14

که این دنیا نمی‌ارزد به کاهی

یه دوره بود که "نه بسته بودم به کس دل، نه بسته بود کس به من دل، چو تخته پاره بر موج، رها رها رها من"

حقیقتا الان کاملا متضادشم

و اونموقع ناراحت بودم از اینکه

نکنه دل ندارم... نکنه پسر باشم... نکنه نه پسرم نه دختر..

(یعنی چون با پسر بزرگ شدم، اخلاقم پسرونه شده و عاشق نمیشم)

واقعا نمیدونم کدومش بهتره

احساس میکنم هیچکدومش راضی کننده نیست

کلا هیچ اتفاق راضی کننده ای نمیفته

اگه هر اتفاق خوبی هست، خیلی کوتاه فکر میکنی خوشبختی و دوباره همه چی برمیگرده به اولش

و این زندگی ارزش زیستن نداره

  • chat
  • person زینب
  • schedule سه شنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 14:13