حتی توی ذهنم هم یادم میره که قراره باهاش حرف نزنم
دوباره سفره دلم رو براش وا میکنم
اون شروع میکنه به قضاوت کردن
و من بهش میگم اصن قرار بود ما با هم حرف نزنیم، چرا یادم رفت؟
دوستیمون دیگه هرگز مثل قبل نمیشه
یه ناراحتی بزرگ شده برام .. حرفهایی که زد دردناک بودن
دلم میخواد بهش هیچی نگم
دلم میخواد هیچ گفتگوی جدیدی نکنم و هیچ چیزی حل نشه و همه چیز همونطور حل نشده باقی بمونن
وقتی مثلا به استوریم جواب میده شوخی میکنم که ثابت کنم همه چی مثل قبل ه
ولی هیچی مثل قبل نیست
حالا باید من بهش بی محلی کنم؟
یا اینکه باهاش حرف بزنم تا سعی کرده باشم همه چی مثل قبل شه؟
اصلا لازمه من کاری کنم؟
همکارم میگه تو توی اتفاقها میمونی و لازمه بتونی رها کنی
ولی وقتی درباره رها کردن باهام حرف زد، فهمیدم خودش هم نمیدونه رها کردن چیه
اونی که اون میگه، اسمش "سرکوب کردن احساسات" ه نه رها کردن
من سالهای سال همه احساساتم رو سرکوب کردم
هر موقع که با مدیتیشن، گریه های قدیمی و سرکوب شدهم فعال شدن، احساس میکردم به خودم مدیونم
دیگه نمیخوام به خودم مدیون باشم
دیگه نمیخوام به خودم ظلم کنم
دیگه به هیشکی اجازه نمیدم من رو مجبور کنه به این کار