عمه بعد از خیلی وقت من رو دیده بود
خیلی هیجان زده شده بود از اینکه لاغر شدم
خودم اصلا یادم نبود که لاغر شدم
هیجان زده بهم میگفت وای چه کردی و چه خوب شدی و یادم اومد که راستی عمه منو اینطوری ندیده بود
دو سه روز پیش، با پسر عمه و زن و بچه ش اومدن خونمون
یه جور با مزه ای بود
انگار که به اونا گفته بود من لاغر شدم و اونا حالا چیزایی که گفته بود رو می دیدن
انگار که لاغر شدن من چقدر دور از ذهن باشه مثلا
قبلا، اینموقع ها،
به طرز غریبی از اینکه توجه بقیه باعث بشه خوشحالیهام رو از دست بدم
می ترسیدم
ولی الان نترسیدم
خوشحالم واسه تغییراتم
ممکنه اگه از اون چالش های عکس تغییرات ده ساله بذارم، تغییر نکرده باشم
ولی درونی دارم تغییر میکنم
و من عاشق تغییر کردنم