-=♥  قــلـــب  کــــوچــیـک  مــن  ♥=-

عکس هدر

عزاداری

خوب می‌شد اگر می‌توانستم برایش پیامی بفرستم و بگویم که چقدر عزیز دلم است و چقدر به قلبم چسبیده است.

کاش یک جهانی وجود داشت غیر از این جهان. خاصیتش این بود که همه حرفها و دردهایت را به انکس که می‌خواستی می‌گفتی بدون اینکه نتیجه‌ بدی داشته باشد. یعنی لازم نباشد نگران باشی که اگر این حرفها را بزنی باعث می‌شود دوباره به رابطه برگردید و تو می‌دانی که چقدر این رابطه اشتباه بود و چقدر بن بست بود. حتی لازم نبود بترسی که ادمی که دوستش داری تو را نادیده بگیرد و غمگین تر شوی. هیچکدام از اینها نبود و تو همه حرفهایت را می‌زدی و هیچ اتفاقی نمی‌افتاد و شاید تو خالی می‌شدی.

یاد روزهایی می‌افتم که با هم به ماه قشنگی که در آسمان بود نگاه می‌کردیم. یاد همه احساسهای خوبی که با او داشتم.

میلیاردها نفر از کسانی که دوست داشتند جدا شدند و به زندگی ادامه داده‌اند. من هم قاعدتا می‌توانم.

دلم باران می‌خواهد. بوی خاک خیس خورده و برگ درختان همه جا بپیچد و من روی برگهای خشکی که روی زمین اند راه بروم. دلم میخواهد از سرما بلرزم و خودم را به شوفاژ بچسبانم و به پنجره نگاه کنم و خوشحال باشم.

امسال شب یلدا چطور زنده بمانم؟

  • chat
  • person زینب
  • schedule یکشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۰ ، 14:42

اگر دیدی جوانی جواب رد داده

من بهش جواب رد دادم، من!

ولی حالم خیلی بده... خیلی 

دوست دارم ببینمش و بپرم بغلش

دوست دارم دیوونه بشم و یه کار دیوانه واری انجام بدم.. که البته توو لحظه های مختلف، کارهای متفاوتی به ذهنم میرسن

اگه کسی قبلا ازم میپرسید، فکر میکردم کسی که جواب رد میده یه آدم مطمئن و آروم ه

کسی ه که هیچ رنجی نمیکشه و خیلی خوشحال ه و به خودش افتخار میکنه

عمرا اگه میدونستم چقدر بدبخت و غمگین ه

عمرا اگه به ذهنم میرسید که حتی ممکنه توی مواردی از اونی که جواب رد شنیده حالش بدتر باشه

حالا واقعا حال اون بهتر از منه؟

اون کسی بود که بهم گفت وقتی رابطه بهم میخوره خیلی آدم حالش بده

ولی اون همون کسی ه که میگفت وقتی فکرش مشغوله، اراده میکنه و به هیچی فکر نمیکنه و میخوابه

اون همون کسی ه که دلش اومد چهار روز با من قطع رابطه کنه

من کسی بودم که هر دقیقه و هر ثانیه اون چهار روز چشمم منتظر یه نشونه ازش بود

فقط کافی بود روزها در حد یه سلام برام پیام بفرسته... تا آخر شب انرژی میگرفتم ... تا آخر شب، احساس خوشبختی میکردم

دلم برای صداش تنگ شده

برای چشمای قشنگش

برای خنده ش

و حتی برای چین هایی که موقع خندیدن گوشه چشمش درست میشد

هی میخوام ازش نقاشی بکشم و ابنطوری عزاداری کنم بلکه خالی شم

ولی از لحظه ای که به نقاشی کشیدن فکر میکنم و میرم دنبال جمع کردن وسایلش گریه م میگیره تا وقتی پای کار میشینم

اینطوری میشه که نقاشی کشیدن هم خودش یه چالش میشه برام

راستی... از چال لپش نگفتم... وقتی میخندید

از شوخی هاش که بعضی هاش بی مزه بودن و بعضی هاش واقعا شیرین و بامزه

بعضی وقتا که فکر میکنم چه کار سختی کردم، یاد این میفتم که چاره دیگه ای نداشتم

یعنی شاید اگه یه ذره کمتر میدونستم اون دیگه چندان تمایلی به ادامه نداره، شاید یه ذره کش میدادم

ولی اینطوری نبود

اگه عقلم رو ندیده میگرفتم، امیدی هم نداشتم که اون ادامه بده

  • chat
  • person زینب
  • schedule یکشنبه هفتم شهریور ۱۴۰۰ ، 22:44