-=♥  قــلـــب  کــــوچــیـک  مــن  ♥=-

عکس هدر

اگه بتونی

قراره از یکشنبه، بالاخره کار اصلیم رو شروع کنم

و اگه تا اونموقع از غصه دق نکنم خیلی خوب میشه

کارفرمام برای اینکه شروع کنم جلسه گذاشت و توضیحات داد

و مطمئنم اگه اون روزای اول این حرفا رو میزد، پر از استرس میشدم و فکر میکردم نمیتونم

حالا که اینهمه مدت گذشته، هنوز هم یه کم استرس دارم، ولی نمیترسم

چون با آدما تلفنی حرف زدم چند بار و احتمالا ترسم ریخته

مثل وقتی که ترسم از قسمت عمیق استخر ریخت

تهش باز هم شنا رو درست حسابی یاد نگرفتم، ولی ترسم ریخت و این مهم ه

الان دیگه نمیترسم و حس میکنم گور بابای همه چی.. معلومه که میتونم

ولی دارم دق میکنم تا اون روز برسه.. از وارد کردن فرم، حالم بهم میخوره

توو جلسه هایی که اوایل برام گذاشته بود گفته بود اگه فرمها رو بتونی تموم کنی، اون ساعت وارد کردن فرم میتونی اکسل یاد بگیری

احساس میکنم سیندرلا هستم و نامادریش میگه "اگه بتونی آماده شی، میتونی بیای.. اگه بتونی"

  • chat
  • person زینب
  • schedule چهارشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۳ ، 16:54

چیز نخور

دفتر ما، در های شیشه ای داره

از همون اولی که اومدم، کارفرمام، یه سری چیزا روی شیشه هاش نوشت

این نوشته ها برای من بود

که جلوی چشمم باشه و وظایفم یادم بمونه

عنتر خانم، از روز اولی که اومد توو اتاق ما، میخواست شیشه ها رو تمیز کنه

امروز بالاخره به هدفش رسید

وقتی داشت میگفت "واسه خودت میگم" و جوابشو میدادم،

میخواستم حس کنه که باید چیزی که نباید رو نخوره

درواقع میخواستی اینو زوری انجامش بدی، دیگه حلقت رو ببند

دلم میخواست کارفرمام کوتاه نیاد

دلم میخواست عنتر خانم یادش نره اینجا هیچ کاره ست

یادش نره تحمیلی توو اتاق ماست

این، از هر "کوتاه اومدنی" میتونه استفاده کنه و بره پله بعد

ولی کارفرمام کوتاه اومد

و عنتر خانم به هدفش رسید

و حالا حس میکنه اینجا اتاق خودشه

  • chat
  • person زینب
  • schedule چهارشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۳ ، 13:49

تنسی کأنک لم تکن

یه روزی رفتم فیس بوکِ اونی که دوسش داشتم

دیدم به عربی یه چیزی نوشته که معنیش میشد "جوری فراموش میشی، انگار هرگز نبودی"

اونموقع داغِ تموم شدن رابطه م رو داشتم

گریه کردم و از پشت مانیتور گفتم من هرگز فراموشت نمیکنم

تصور میکردم دیگه هیچوقت هیچکس به چشمم نمیاد

میشم مثل فیلمها، شخصیتِ رویا تیموریان

یه آدم که آروم حرف میزنه و دیگه هیچی خوشحالش نمیکنه

الان، چند سال گذشته

و اگر چه که هنوز هم یادم هست همچین آدمی هست،

ولی واقعا نه دوسش دارم و نه دلم براش تنگ میشه

فراموشکار بودن آدما، کمکشون میکنه زنده بمونن

و یه نعمت خیلی بزرگه

  • chat
  • person زینب
  • schedule سه شنبه بیستم آذر ۱۴۰۳ ، 15:42

الان فکر کنم حدود نیم ساعت ه که عنتر خانم داره فک میزنه

راجع به رابطه ش با یکی از دوستاش

که اتفاقا اعتقاد داره که اصن اونجوری هم دوست نبودیم

نمیدونم باید به حال کارفرمام غصه بخورم که مجبوره گوش مفت باشه یا نه

به نظرم اگه دوست نداشت، میتونست باهاش همراهی نکنه

دیگه نمیدونم چی درسته چی غلطه؟

چی خوبه چی بد

کی دوستم داره، کی باهام مدارا میکنه؟

کی دلش برام تنگ میشه و هیچی نمیگه، کی فراموشم کرده

یا اصن نمیدونم من باید چیکار کنم

که چی اصن؟

---

خب.. حقیقتا الان هر دو عزیز دارن باهام حرف میزنن و دارن چرت و پرت میگن

برام سخنرانی میکنن و حقیقتا حرفاشون بی معنی و سطحی ه

به نظرم نمیدونن.. و چیزی که خودم میدونم رو درست تر میدونم

کاش عنتر از منبر پایین بیاد

---

نمیدونم روی پیشونیم مینویسن چه حسی دارم؟ یا چی؟

احساس میکنم کارفرمام فهمید به نطرم حرفاشون چرت و پرت بود

وقتی خودم و خودش تنها شدیم،

وقتی داشت باهام حرف میزد، همش میگفت البته نظر منه.. میشه باهاش موافق باشی یا نباشی

  • chat
  • person زینب
  • schedule یکشنبه هجدهم آذر ۱۴۰۳ ، 10:19

اولش فکر کردم دلم برای خودش تنگ میشه فقط

چون وقتی به این فکر میکنم که دیگه هیچوقت نمیبینمش، اشکم در میاد

ولی وقتی امروز، بعد از بیدار شدنم، توو مغزم رفتم یکی از اتاقهای موزه،

فهمیدم واقعی، آجر به آجر موزه رو دوست داشتم...

اون آدم هم یکی از آجرهای موزه ست مثلا شاید

خلاصه که تا حالا هزارتا دلتنگی کشیدم

حالا هزار تای دیگه به این هزارتا اضافه شد

  • chat
  • person زینب
  • schedule شنبه هفدهم آذر ۱۴۰۳ ، 17:31

ای کوکب هدایت

وقتی دقیقا روزی که توو خیریه بودنم یه ساله میشه میرم مشهد، نشونه "ادامه بده" نیست

وقتی دقیقا پنجشنبه، روزی که از طرف اون یکی گروه میرفتم بیمارستان، جور میشه که برم مشهد، باز هم نشونه نیست

وقتی اتفاقی از تئاتر جا میمونم و موزه نیرو میخواد، نشونه نیست

خب قربونت برم پس من از کجا بفهمم؟

خودت که سایلنت نشستی روو شونه م... هیچ اتفاقی هم که هیچ نشونه ای نیست...پس من از کجا بفهمم؟

  • chat
  • person زینب
  • schedule سه شنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۳ ، 11:12

اینقدر فرم زدم دارم کف و خون بالا میارم دیگه

ماه پیش، یه روز مرخصی گرفتم و رفتم موزه، این ماه هم فقط همین یه روز مرخصی گرفتم

دوست نداشتم رئیس بازی در بیاره

هر چند که گفت میتونم و اجازه دارم.. ولی گفت "بگو وسط هفته برنامه نذارن" و ناراحت شدم

من که به امید پیشرفت اومدم اینجا و حالا بخاطر حضور عنتر خانم یا اصلا هر چی، هیچی کارم جلو نرفته

من که هم غر نمیزنم هم سعی میکنم همراه باشم

من که در حضورش یا غیر حضورش کار میکنم و ان قلت نمیارم

با من نباید رئیس بازی در بیاره

من ارزشم بیشتر از ایناست

ولی آیا این معنیش اینه که من دیگه دوسش ندارم؟

خیر

هنوز هم وقتی میبینمش، یکی از عزیز های زندگیم ه

چیه این دوست داشتن؟

  • chat
  • person زینب
  • schedule سه شنبه ششم آذر ۱۴۰۳ ، 10:18