-=♥  قــلـــب  کــــوچــیـک  مــن  ♥=-

عکس هدر

اوشون

واقعیت، چون هر موقع که تصویرهای موزه میاد توو ذهنم،

خاطره هایی هستن که اوشون هم توش هست،

گاهی نمیتونم تشخیص بدم دلم برای موزه تنگ میشه یا واسه معاشرت با اوشون

اگه بدونم فقط اوشون ه، باید با اوشون قرار بذارم

اگه نه، باید منتظر یه روز درست بمونم تا برگردم موزه

الان بهترین و درست ترین کار،

هیچ کاری نکردن ه

و خیلی سخته

  • chat
  • person زینب
  • schedule چهارشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۳ ، 11:56

خسته امیدوار

چند وقته وقتی توو ذهن خودم دارم واسه یکی از بدبختیام میگم،

وقتی به این فکر میکنم که چقدر از همه چی خسته م،

دیگه گریه م نمیگیره

و فکر کنم این یعنی امید دارم

ته قلبم خالی نیست انگار

از اینجا که من نگاه میکنم معلوم نیست ها

ولی از رفتارم میفهمم

خیلی خسته م

و میترسم از اینکه این امید رو از دست بدم

مثل بچه ای که میترسه نخ بادکنک از دستش رها بشه و بادکنکش رو از دست بده

حالم از همه چی بهم میخوره

احتیاج دارم توو یه غار باشم و با هیچکس حرف نزنم

دوست دارم باز هم مامان اینا یه هفته یه وری باشن و تنها بشم

  • chat
  • person زینب
  • schedule جمعه دوازدهم بهمن ۱۴۰۳ ، 20:23

مربی، من خر نیستم

ناراحتم چون بهم گفت "عالی بودی" و به نظر من ممکن نیست چیزی دیده باشه

همش یا داشت با فرزانه حرف میزد یا آتوسا یا همه

و واقعیت اینه که من اصلا هم عالی نبودم و اصلا حتی یه ثانیه نتونستم توو اون حرکت خودم رو نگه دارم

و وقتایی که الکی ازم تعریف کنن فکر میکنم من رو خر فرض کردن

واقعیت اینه که اون خودش یه آدمه و معلوم نیست توو مغز خودش چقدر فکر و حرف پُره

و واقعا داره سعی میکنه وظیفش رو درست انجام بده و گناه داره

  • chat
  • person زینب
  • schedule چهارشنبه سوم بهمن ۱۴۰۳ ، 12:12

سه در چهار

دنیا، دنیای ما نیست

ما رها شدیم

غصه از ما جدا نیست

ما تنها شدیم

این اولِ شعرِ تیتراژ ِ "سه در چهار" ه

من نمیدونم شاعرش کیه.. ولی میدونم زده به خال

من نمیگم دنیا رو میخوام، امروزو دارم فردا رو میخوام...

  • chat
  • person زینب
  • schedule چهارشنبه سوم بهمن ۱۴۰۳ ، 10:34