سلام به همه دوستای عزیزم!!
یه کم خوشحالمو یه کم ناراحت
خوشحالم چون داریم میریم مسافرت و با یه عده ای میریم که معمولا بهمون خوش میگذره٬ اما پس من چه جوری عمو ببینم؟ فردا که اولین برنامشه راه میفتیم![]()
فقط یکی توی فامیلمون میتونست برام ضبط کنه که اونا ویدئو ندارن![]()
![]()
![]()
(دیوونه شدم
)
راستی یادم رفت بگم که....
عیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدتون مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــارک!!!
اگه گفتین چه خبره؟؟؟؟؟
خب چون حدس میزنم که شما هم مثل من خوب میدونین که چه خبره میرم سر اصل مطلب:
رونی جون
سپیده خانم گل
زهره ص.ر عزیز!!!!
تولدتون مبـــــــــــــــــــــــارک!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ببخشید توروخدا.... هنوز هیچی بلد نیستم!!
فکر کنم آخر کارم بکشه به کلاس و از این حرفا٬ چون اینجوری که هیچی یاد نمیگیرم![]()
میخواستم حتما یه جشن تولد بگیرم٬ هرچند خیلی کوچیک!!
حالا توی ادامه مطلب برین تا چند تا از عکسای عمو رو ببینبن
ادامه مطلب
هر وقت من پیش تلویزیون باشم مامانم هر هفت تا کانالو زیر و رو میکنه٬ اگه من پر رو بازی در نیارم میزنه کانال ۵ و میشینه نگاه میکنه و گذرش هم به کانال ۱ نمیرسه٬ اما هر وقت من نیستم( مثل امروز که رفتم حمام) میزنه کانال ۱ و من مجبور میشم به شنیدن فقط صدا ی عمو و امیر رضایت بدم ( حتی آهنگشم نمیشنیدم
)
اینا تمام اتفاقاتی بود که توی این دو روز افتاده٬ چون هیچی ننوشته بودم خواستم خالی نذارم اینجا رو....
خب بی تجربم هنوز٬ قول میدم در آینده وبلاگم بهتر تر بشه![]()
۱. چه جوری میشه نظر بدهید رو عوض کنم و جاش یه چیز دیگه بنویسم.
۲. چه جوری میشه شعر عمو رو بنویسم و بالای صفحه مثل زیرنویس رد بشه؟
حالا همین ۲تا یادمه فعلا٬ باز هم میپرسم![]()
![]()
![]()



خودکشی کردم !!
البته یه کم کوچیکش کردم!! این اولین عکسیه که من از عمو پیدا کردم...
مرغ دریایی آواز خواند٬ کودک نشنید.
سپس کودک فریاد زد: خدایا با من حرف بزن.
رعد در آسمان پیچید ٬ اما کودک گوش نداد.
کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت: خدایا بگذار ببینمت.
ستاره ای درخشید ولی کودک توجه نکرد.
کودک فریاد زد: خدایا به من معجزه ای نشان بده.
و یک زندگی متولد شد٬ اما کودک نفهمید.
کودک با نا امیدی گریست.
خدایا با من در ارتباط باش. بگذار بدانم اینجایی.
بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد. ولی کودک٬ پروانه را کنار زد و رفت!!
حالا یه دیال آپ دیگه داریم توی کامپیوتر٬ از اوناییه که هیچ وقت تموم نمیشه٬ خیلی سرعتش بالاست (استفاده از افعال معکوس) بهadsl گفته زکی....
اینا رو گفتم که بعدش بگم:
از همه ۴تا رفیق گلی که تا این لحظه برام نظر نوشتین و از همه دوستای گلی که بعدا نظر مینویسم متشکرم٬ چون سرعت کارتم خیلی بالاست نمیتونم بیام دونه دونه به همتون جواب بدم٬ حتی اگه ۴ نفر باشین٬ آخه سرعت خیلی بالاست![]()
امروز با تمام شور و شوق و اشتیاق داشتم آهنگای عمو رو گوش میکردم و داشتم نهایت لذت رو میبردم که حس کردم داداشم بالا سرمه و داره یه چیزی میگه.... خلاصه آهنگو متوقف کردمو فهمیدم داداشم داره بهم تیکه میندازه که : چند سالته کوچولو؟!!! ( داشتم بلند بلند با عمو شعر رو میخوندم٬ واسه همین داداشم فهمید که من دارم عمو گوش میکنم....)
هر کاری کردم نتونستم بیخیال شم و به کار خودم ادامه بدم٬ هر کار کردم نتونستم حرص نخورم....... خلاصه حالم خیلی خیلی گرفته شد و یعد از یه خرده لجبازی ٬ بالاخره دستگاهو خاموش کردم![]()
همین!! خواستم ابراز وجود کنم فعلا.... بعدا دوباره براتون مینویسم. همتونو دوست دارم٬ خداحافظ!!![]()




