|
"" قــلـــب کــــوچــیـک مــن "" دفتر خاطراتم، جایی برای گفتن احساسهام، حرفایی که نگفتم اما میخوام بگم...
|
همـیشـه خـــــودت بـاش ... دیگـــــران بـه انـدازه کافــــی هســتند ... موضوعات مرتبط: نمایش احساس با عکس [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 19:32 ] [ زینب ]
سلام عمو جانم :)
چهارشنبه خیلی روز خوبی بود دیدن شما برام اونقدر شبیه خواب بود که اگه سعی نکنم تک تک لحظه ها رو بیاد بیارم ممکنه بعد از چند وقت راست راستی یادم بره که خواب نبود و واقعیت داشت
http://shiaupload.com/images/73487799657234680395.jpg عمو جون! شب قبلش٬ خواب دیده بودم اسممو بهتون میگم و میپرسم شنیدین این اسمو؟ و شما خیلی رک و صمیمی و صادقانه سرتونو به علامت "نه" میبرین بالا و لبخند میزنین تو خوابم هم اصلا ناراحت نشدم خوشحال بودم که راستشو میگین :) چهارشنبه٬ بهم گفتین که یه زینب صائمی هم شنیدین.... خاطره ش کمرنگ بود براتون خاطره کمرنگ خیلی بهتر از هیچی نبودنه عمو :) اما دلم میخواست سعی کنم پررنگش کنم برای همین....
http://shiaupload.com/images/00273760948042684025.jpg عمو! خیلی وقت بود که نقاشی نکشیده بودم... اونروز٬ فقط جایی که شما بودین پر از رنگ و نور بود پر از رنگ و نور! من زینبم عمو جان زینب صائمی همون زینبی که شما یه روزی اسمشو خوندین " زینب کوچولو" و زینب از اینطور اسم خوندن شما بال در آورد عمو جان اجازه؟ یه روزی قرار بود کتاب ترانه های پورنگ رو برای برنده های مسابقه نقاشی پست کنین قرار بود روی کتاب یه متن یادگاری براشون بنویسین چهارشنبه کتاب " ترانه های پورنگ" رو آوردم تا جایزه مو تکمیل کنم :)
http://shiaupload.com/images/37472494827270650583.jpg فکر کنم نیتم پلیدانه بود چون بدجوری ضایع شدم توی کتاب من امضا کردین و نوشتین "سارا کوچولو" توی کتاب سارا نوشتین " زینب" و همش هم تقصیر خودم بود که وقتی کتاب سارا رو دادیم٬ به خانمه گفتم "زینب"
http://shiaupload.com/images/36098162569091576507.jpg
آقا عمو اجازه؟ ازتون ممنونم که به دل زیزیانه توجه کردین:) وقتی واسه سارا توی دفتر خاطراتش نوشتین٬ بدون اینکه زیزی بگه٬ یه دونه از اون کارتها امضا کردین براش اگه اینکارو نمیکردین زیزی اونقدر حواسش پرت بود که یادش میرفت ازتون بخواد :) موضوعات مرتبط: نامه های عموییانه، خاطره ها- خودم- [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 10:26 ] [ زینب ]
|